تو این گرما دیت مورد علاقهم سردخونهست !
مارکز آلزایمر داشت و وقتى دوستش به ملاقاتش رفت به او گفت :
من تو را نمیشناسم اما میدانم که دوستت دارم ...
گاهی میگم که چی؟
این قلب که همه اش می رنجه چی؟
اگه باهات حرف بزنم بی پرده چی؟
تو هم می خوای اَ پیشم بری
بکیرم که چی؟
گاهی باید باخت تا برد
گاهی شب سرد است و تاریک و باید ماه آورد
الهی پاک بشیم از کینه و از غم
الهی آینده بشه سال ها برد
گاهی باید خرد شد و شکست
آنگاه باید هزاران خورد دید و پیوست
الهی شب آسوده بخوابیم که صبح همه جا خورشید و عشق است.
گاهی شب سرد است و تاریک و باید ماه آورد
الهی پاک بشیم از کینه و از غم
الهی آینده بشه سال ها برد
گاهی باید خرد شد و شکست
آنگاه باید هزاران خورد دید و پیوست
الهی شب آسوده بخوابیم که صبح همه جا خورشید و عشق است.
سرپرست گویندگان

