نمیدونم تو این یه سال خودمو نجات دادم یا انداختم تو یه حلقه درد و عذاب وجدان بی پایان؟
خودمم نمیدونم چی میخوام.
نمیدونم باید اینو برای خودم یه پیروزی تلقی کنم یا شکست؟
کاش همچی انقدر پیچیده نبود..
کاش مغزم اروم میگرفت ، کاش حداقل وقتی کاری رو که نباید میکردم رو کردم مغزم ولم میکرد..
شاید بازم برمیگرده به همون سوال اولی..
نمیدونم مقصر کدوممونه..
شاید من مقصرم با تمام آروزهام.
شاید تو مقصری با تمام......
ولی من هنوزم ۴ سال پیشو یادمه
یادمه اون روز از خدا چی خواستم.
من اعتقاد ندارم که میگن نباید مرگ کسیو از خدا بخوای ، چونکه ممکنه به خودت برگرده..
هزار بار اطرافیانم اینو مستقیم و غیر مستقیم بهم گفتن ولی من وقتی یه چیزیو بکیرم بگیرم ، تا تهش بکیرمه!
من فقط تو لحضه آرزو کردم ، برام مهم نبود بعدش چی میشه..
فقط میخواستم آروم شم
من آرزو کردم اونم همونقدر درد بکشه که من تو اون شب کشیدم.
فقط همین ، فقط یه جمله.
فقط همین یه جمله زندگی جفتمون رو بهم ریخت ، حالا تو شاید بیشتر..
بعضی اتفاقات تو اختیار تو نیست ولی من چرا..
و این موضوع برای من از همه سخت تره..
چون منم که دارم صبح تا شب با عواقب و مشکلاتش سر و کله میزنم
انرژی آرزوها روی زندگیمون تاثیر میزاره..
موضوع حرف من اصلا تو نیستی ، خودمم!
خودمم که دارم با خودم کلنجار میرم.
خودمم که دارم رد میدم.
متاسفانه منم ادم صبوری نیستم:)
و خب بالاخره کار خودمو کردم
الان نسبت به خودم حس بهتری دارم
Hey Lord, You know I’m tired of tears
.Please don't take this blessing away from me