در من دیوانهای جا مانده، که دست از دوست داشتنت بر نمیدارد. با تو قدم میزند، حرف میزند، میخندد، شعر میخواند، قهوه میخورد، فقط نمیتواند تو را در آغوش بگیرد. به گمانم همین بیآغوشی او را خواهد کشت.
گاهی باید باخت تا برد
گاهی شب سرد است و تاریک و باید ماه آورد
الهی پاک بشیم از کینه و از غم
الهی آینده بشه سال ها برد
گاهی باید خرد شد و شکست
آنگاه باید هزاران خورد دید و پیوست
الهی شب آسوده بخوابیم که صبح همه جا خورشید و عشق است.
گاهی شب سرد است و تاریک و باید ماه آورد
الهی پاک بشیم از کینه و از غم
الهی آینده بشه سال ها برد
گاهی باید خرد شد و شکست
آنگاه باید هزاران خورد دید و پیوست
الهی شب آسوده بخوابیم که صبح همه جا خورشید و عشق است.
سرپرست گویندگان